تبليغاتX
حدیث آرزومندی!


حجم شایدها که بالا میره خیلی از باید ها به ناحق ندیده گرفته میشه و این میون شاید نباید دلی شکسته میشده ولی...

شاید این حرمت نگاه خودمونه یا شایدم حرمت تقدس دلی که جز امانتداری خواهش دیگه ای نداره اما اون چیزی که باید باشه و نیست باوری بدون شاید و آفته تا حریم دار این حرمت ها باشه...


*: امروز مسافر حرم امام رضا هستم! مطمئنا شماها رو توی دعاهام فراموش نخواهم کرد... تو دعاهاتون اگه فراموشم نکیند لطف بزرگی کردید

*: فردا روز پدره. بابای نجیب و مهربونم روزت مبارک

نوشته شده در  یکشنبه چهاردهم تیر 1388  توسط سما  | 


وقتی یه لیوان از آب پر میشه، آبهای اضافی لبریز میشه و بیرون میریزه...

توانم پر از زشتی و دروغ و نقابه! مدتهاست که رنج دنیام هر شب از نگاهم لبریز میشه...

میگه اگه روزی یه دونه فلوکستین بخوری تا شش ماه آینده همه چیز درست میشه!

یعنی واقعا این قرصا این توان رو دارن که ظرفیت دل من رو بالا ببرن تا دیگه خیسیه دلم از گونه هام سرازیر نشه؟! یا شایدم با خوردن این قرصا زشتی های این دنیا تموم میشه و آدما از دروغ گفتن و پله کردن همدیگه دست برمیدارن!


*: کاش زودتر مملکتمون به آرامش برسه! نگران خیلیایی هستم که تو این درگیریها دست*گیر شدن...

*: دیروز تولد حضرت فاطمه و روز مادر بود. مامان گلم روزت مبارک

نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم خرداد 1388  توسط سما  | 


 

مشامم پر می شه از عطری آشنا! سرمو بالا میارمو بی اختیار دنبال گنبد سبز مسجد پیغمبر می گردم! بعد از سه سال هنوزم این عطرو خیلی خوب می شناسم. اما اولین چیزی که میبینم چراغ قرمز سر چهارراهه و آدمایی که منتظره عبورن برای رسیدن به مقصد...!

تمام وجودم از این نوازش غیر منتظره لبخند می زنه... میدونم که فقط می خواست امنیت آغوشی که هرگز ازم دریغ نکرده بود رو بهم یادآوری کنه...

 

*: شهادت بانوی زیباییها رو تسلیت میگم

 

نوشته شده در  پنجشنبه هفتم خرداد 1388  توسط سما  | 



همیشه با تکرار تو از تکرار این تکراری ها دور شدم اما این بار بعد از اون عبور،گمت کردم! گم شدم... رد شدی اما من موندم... خسته ام... نزدیکی اما من دورم... شدی مثل یه فریاد که با هنجره من غریبی میکنه... مثل یه نیاز که به تنهایی من ناز میکنه... مثل یه بغض که اشکامو لایق نمیدونه... خدایا به لحظه های من برگرد...


نوشته شده در  سه شنبه پنجم خرداد 1388  توسط سما 


دورها که میگذره میشینیم به حسرت دیرها و دوباره غافل میشیم از نزدیکی دورهایی که تا دیر شدن فاصله زیادی براشون نمونده...!


*: بی بی! دلم برات تنگ شده. هنوزم برام دعا میکنی؟


نوشته شده در  چهارشنبه سی ام اردیبهشت 1388  توسط سما  | 



فصل دهم

تاریکه... هر دومون ترسیدیم... تو رو صدا می کنن! دستمو رها میکنی! تو مه فرو میری... گم می شم...

فصل یازدهم

زیر پام خالی شده و دارم سقوط میکنم... روح از بدنم خارج شده... هر چی پائین تر میرم امیدم برای رسیدن به زمین کمتر میشه... خدایااااا کمکم کن...

فصل اول

با یه لبخند شروع شد شاید! لبخندی که در عین غریبگی آشنا به نظرم اومد! شاید به همین خاطر سرمو پائین انداختم و رد شدم...

...

فصل پنجم

دلم لرزیده... لحظه هام پر از بهونست! طاقتم که طاق میشه، سرک میکشم و میبینم که بار سفر بستی. بی قرار که میشم نگاهت به تردید میشینه! تمام احساسمو می سپاری به اندازه های روی یه خط کش!!!

فصل ششم

شکسته! مرحمش میذارم... زود خوب میشه...

میگی کمی کنارم بمون ولی هر چی نگاه میکنم جایی برای خودم نمیبینم! میرم به فصل بعد...

فصل هفتم

باورم نمی شد بیای دنبالم ولی اومدی! فقط یه کم دیر! آخه دلم ترک برداشته، غرورم زخم خورده، انتظارم به شک نشسته...

سرمو میندازم پائین تا این همه سردی رو تو چشمام نبینی تا یه وقت دلت نشکنه. آخه هنوز دلت پیش دلم حرمت داره...

...

فصل نهم

بی قراری... بی قرارم... همه شوقی... همه شورم...

...!

فصل دوازدهم

هر چی ورق می زنم تعبیر اون کابوسو پیدا نمیکنم! زنگ در به صدا در میاد.

فردا رسید...

کتاب رو میبندم و میذارم تو قفسه. برمیگردم و لبخندم رو از آئینه پس می گیرم! آیفون رو برمیدارم و میگم: دارم میام...


نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1388  توسط سما  | 


فکرم پر از اتفاقات جور واجوریه که تمام لحظه های این مدت منو ساخته و گذشته... گذشته... گذشته... من چی؟! گذشتم؟!

داشتم می اومدم که یه دفعه زمین زیر پام شکاف برداشت! خودم که هیچ، مهم باورم بود که درعین ناباوری به اون پائین سقوط کرد... اون باور تمام توانم بود برای ادامه و قصه ادامه داشت ولی من...! خزیدم رو نقطه چین ادامه داستان! حالا مدتهاست که همقدم این نقطه چین شدم و همچنان ادامه داره...
دنباله های نوشته نشده همیشه لذت نوشتن رو با خودش میاره... لذت انتخاب... و من الان دارم خودمو مینویسم......
نوشته شده در  یکشنبه بیستم اردیبهشت 1388  توسط سما  | 


 

گر بدینسان زیست باید پست؛

من چه بی ­شرمم اگر فانوس عمرم را نیاویزم بر بلندِ خشکِ کاجِ کوچه ­ی بن­ بست.....

گر بدینسان زیست باید پاک؛

من چه ناپاکم اگر ننشانم از ایمان خود چون کوه، یادگاری جاودانه بر فراز بی ­بقای خاک......

                                                                                                          شاملو

 

نوشته شده در  چهارشنبه دوم اردیبهشت 1388  توسط سما