تبليغاتX
حدیث آرزومندی!

حدیث آرزومندی!

سحر با باد می گفتم حدیث آرزومندی.... خطاب آمد که واثق شو به الطاف خداوندی

ذره ذره ی خالیه روحم با حضوری از جنس آسمون داره پر میشه... اینقدر این حضور لطیف و وسیع و پاکه که گاهی می ترسم همه ی اینا رویای خوشی باشه که با باز شدن چشمام تموم بشه!!!

سال گذشته همین روزا آسمون خاکستری بود... عشق دروغ بزرگی بود که بی شرمانه به صورتم سیلی محکمی زده بود... اعتراف میکنم که جای اون سیلی هنوز روی صورتم درد میکنه... اعتراف میکنم که بی رحمی نگاهی که تا مدتها رنج به زندگیم نشوند، ترسی توی دلم بجا گذاشته که هر لذتی رو تا به امروز تحت الشعاع خودش قرار داده... اون روزا خدا بود و انتظار و رنج...

این روزا نگاهی مال منه که دیگران معتقدند شبیه نگاه خودمه! شاید همین شباهته که راه اون نگاه رو تا عمیق ترین نقطه روحم باز کرده...

این روزا درگیر حس تازه ایم که هر لحظه وادار به شکرگزاریم میکنه...

این روزا خدا هست و عشق...


*: خیلی یه دفعه ای رفتم! ببخشید. چند ماه درگیر تصمیمی بودم که ترسهای مختلف مانع از یک دلیم میشد! وقتی به اطمینان رسیدم در کمتر از یک ماه همه چیز قطعی شد... این شد که با این دفترچه خاطرات خداحافظی کردم ولی خاطرات دوستای بی نظیرم همیشه باهام میمونه...

*: با تمام وجودم دارم لمس میکنم که اون کسی که لایق عشقمه باعث جاری شدن اشکهام نمیشه...

*: براتون دعا میکنم و هر لحظه به دعاتون محتاجم... شاید حکمت دوستیهامون همین بود!

*: شاید یه روز دیگه، یه جای دیگه و به یه بهونه ی دیگه دوباره به هم سلام کنیم...

*: اینم سرانجام حدیث آرزومندی من...


نوشته شده در سه شنبه بیستم بهمن 1388ساعت 8:52 توسط سما| |

قول دادم

به صداقت نگاهش... به وسعت دلش... به محبت دستاش قول دادم که براش بمونم...

      

88/8/13
نوشته شده در شنبه بیست و پنجم مهر 1388ساعت 10:57 توسط سما|

Design By : Night Melody