«...
خواب،
تنها، خواب.
تنها خواب تو را به تمامی ِ آنچه که از دست رفته است، به من، و به رویاهای خوش ِ بربادرفته پیوند خواهد زد...
...
بازمیگردم. همیشه بازمیگردم. مرا تصدیق کنی یا انکار، مرا سرآغاز
بپنداری یا پایان، من در پایان ِ پایانها فرو نمیروم. مرا بشنوی یا نه،
مرا جستجو کنی یا نکنی، من مرد ِ خداحافظی ِ همیشگی نیستم. بازمیگردم؛
همیشه بازمیگردم. خشم ِ زمان ِ من بر من، مرا منهدم نمیکند. من روح ِ
جاری ِ این خاکم. من روان ِ دائم ِ یک دوستداشتن هستم... هیچ چیز تمام
نشده است. هیچ پایانی بهراستی پایان نیست. در هر سرانجام، مفهوم ِ یک
آغاز نهفته است. چه کسی میتواند بگوید «تمام شد» و دروغ نگفته باشد؟...
...
اینک آرامشیست خاکستری که به من بازمیگردد؛ آرامشی که در خطوطِ متروک ِ
صحراها نیز نمیتوان جست؛ آرامشی که از یک پایان، نه پایان ِ پایانها،
سخن میگوید؛ شاید پایان ِ یک فصل نه سرانجام ِ همهی سالها؛ آرامشیست
غریب که نه رسیدن را میگوید نه اختتام ِ دردناک ِ یک مجلس ِ سوگواری را؛
نه میگوید نه توان ِ گفتن در اوست؛ نه ارزش ِ ابتدایی ِ یک داروی مسکن را
دارد و نه از تسلیمشدگی ِ نهایی در برابر حسیترین دردها حکایت میکند؛
آرامشی که جنجال ِ خیابانها، نورها و زوایا در آن فرو مینشیند و رسوب
میکند. بگذار تا در میان گرگها و ترسوترین مردم؛ پیوندی بیافرینم.
راهیست که باید رفت. راهیست بازگشتنی. رفتن، ستایشگر ِ ایمان است، و
بازگشت، مداح ِ تقدیر. خیابان هنوز عابران را جواب نگفته است....»
از: بار دیگر شهری که دوست میداشتم، مرحوم نادر ابراهیمی
========================================
*: این رفتن برای برگردوندن آرامشمه! شایدم برای برگردوندن خودم! با بهانه درس خوندن برای کنکور ارشد! دلم برای همتون تنگ میشه. خیلی زیاد. اما سما مدتیه که با سما غریبه شده... تا این غریبه تصویر سما رو خط خطی نکرده، میرم که سما رو برگردونم!
*: خداحافظ! به شرطی که بفهمی، تر شده چشمام...
+
نوشته شده در شنبه بیست و ششم مرداد 1387ساعت 8:14 توسط ...